Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


نوشته های پسر با ادب

اگه زیر 20 سال سن داری ! نوشته هامو نخون !

توجه                                                       توجه

 

اگه کسی به اسم من توی وبلاگ شما نظر می ده ! هر گونه نظری چه خوب و با ادبانه باشه چه فحش و بی ادبانه باشه ! اون من نیستم ! چون من اصلا به وبلاگ کسی سر نمی زنم ! چه برسه بخوام نظر بدم !

 

اون شخصی که به جای من و به اسم من نظر می ذاره !شک نکنید یه آدم روانی هست و هم مزاحم شما میشه با این کار و هم مزاحم من  میشه ! 

 


و هر کسی هم اومد اینجا به من فحش داد من جوابشو نمی دم ! چون هر چی فحشه حواله کردم به کسی که به اسم من و به جای من نظرای خوب یا بد می ذاره ! مخصوصا به مادرش


مطالب جدیدم در پست های پایین تر هستند ! این پست ثابته

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:47 توسط پسر با ادب|

صدای تبر در تاریکی هوا

وسط جنگل

تنه های خاکستری رنگ درختان

همه در حسرت و غم 

از اینکه نوبت شاید نوبت آن هاست 

و غم از دست دادن دوستان و آشنایان 

درختانی که با تبر هیزم شکن یکی یکی کوله بار می بستند و می رفتند و جنگل تنها می شد تنها 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 4:2 توسط پسر با ادب| |

یه دختری رو دوست دارم اما می دونم دست یافتنی نمیشه هه

یعنی هست

ولی من حوصله ندارم

یه جورایی دوست ندارم نه بشنوم برای همین هیچ وقت اسمشو نمی گم چون دلم نمی خواد کسی به من نه بگه

و شرایط بدست اوردنش هم سخته کمی

و امیدوارم زود تر ازدواج کنه که دیگه بهش فکر نکنم

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 3:14 توسط پسر با ادب| |

شبی مست ز شبنم ناب

میان درختان و گل و باغ

در کنار چشمه ی زلال

شعر می گفتم با شور حال 

خیره به آسمان گشتم

آسمان صاف و زلال

نقطه زیبای آسمان مهتاب بود

با ذوق زیاد در وصف مهتاب سپید

طبیعت را خطاطی می کردم

چشمک زنان ستارگان در پشت شاخ برگ درختان 

شعر های مرا دور از شهر غریب

با خط خوش در دفتر مشق خود نوشتند

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 3:21 توسط پسر با ادب| |

عید آمد

مثل یک یار قدیمی

با چهره ای آشنا

خوشحال و با شور

سفره کامل

ولی جای پدر خالی بود

دوست داشتم پدر تو هم کنارمون می نشستی و من مطمئنم تو همیشه به ما فکر می کنی 

نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 1:37 توسط پسر با ادب| |

پشت گندمزارار های احساس

قطره های شبنم می خوانند سرود زیبای آشنا را

گل ها لبخند می زنند

و ما دست در دست می خوانیم انسانیت تا ابد خواهد ماند

عشق ها با نسیم حریری مانند بال پراونه رنگین کمان احساس را بی بهانه می کشیدند

گاه آنقد با شوق می چرخم که رد پای مورچه ی خسته را تا لانه پیدا کنم

مورچه ها می برند آذوقه ی صفا و صمیمیت را تا زمستان را گرم نگه بدارند

گاه روشنایی شبتاب که شب ها شاهد شعر های نانوشته ام بود را چراغ شب های تیره می کنم

عشق ها شعر ها بهانه است

چشم ها در هیاهوی پیچیده فریاد می زند چشمه ی روشن را

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:0 توسط پسر با ادب| |

گاهی شب ها سیاه ست

سیاه تر از رنگ شب

نوشته شده در جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:1 توسط پسر با ادب| |

و سکوت

پشت پنجره ی شکسته ی شکست

و تنهایی

در جمع تنها ها

و کلاغ ها در کنار بوته ها

راه رفتم

با خود

تک و تنها

در خیابان

روی آسفالت داغ

پشت کوهستان

من دنبال افسانه

من به دنبال زیبایی

من در صدای دریا کلوخی زدم

من گفتم

افسانه ی شب بی پایان

نوشته شده در چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:26 توسط پسر با ادب| |

زندگی فقط در لحظات می گذره

فکر برای آینده خوبه

اما هیچ وقت آینده مثل پیش بینی آدم در نمیاد

و تغییر کوچیکی باعث تغییر در برنامه آینده انسان ها میشه

و آینده ی آدم اون چیزی که می خواد در نمیاد

هیچکس از ما نمی تونیم جلوی خیلی از مشکلات رو بگیریم

جلوی موندن دوستان و اطرافیان

جلوی موندن پول

و حتی جلوی موندن خود انسان

بهتره فقط ارزش چیز هایی رو که داریم بدونیم

بهتره به گذشته فکر نکنیم و حرص آینده رو نخوریم

بهتره ارزش داشته هایمان را بدون ترس بهتر بدانیم

چون لحظات تکرار نشدنی هستند

و گاهی برگشت به لحظات یه آرزوی محال میشه

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:36 توسط پسر با ادب| |

اه استرس دارم

می خوام برم دکتر دربارش حرف بزنم

یه موضوع دیگه هم هست خیلی استرس دارم

کلافه می شم وقتی احساس کمبود می کنم

محکم باش محکم

 

نوشته شده در جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:3 توسط پسر با ادب| |


Design By : Night Skin