Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


نوشته های پسر با ادب

اگه زیر 20 سال سن داری ! نوشته هامو نخون !

توجه                                                       توجه

 

اگه کسی به اسم من توی وبلاگ شما نظر می ده ! هر گونه نظری چه خوب و با ادبانه باشه چه فحش و بی ادبانه باشه ! اون من نیستم ! چون من اصلا به وبلاگ کسی سر نمی زنم ! چه برسه بخوام نظر بدم !

 

اون شخصی که به جای من و به اسم من نظر می ذاره !شک نکنید یه آدم روانی هست و هم مزاحم شما میشه با این کار و هم مزاحم من  میشه ! 

 


و هر کسی هم اومد اینجا به من فحش داد من جوابشو نمی دم ! چون هر چی فحشه حواله کردم به کسی که به اسم من و به جای من نظرای خوب یا بد می ذاره ! مخصوصا به مادرش


مطالب جدیدم در پست های پایین تر هستند ! این پست ثابته

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 23:47 توسط پسر با ادب|

برف روی دیوار سوخته ی کوچه  قدیمی

آجر های قهوه ای رنگ متمایل به مشکی

یه سیگار روی لب

درخت کج بید

آفتاب عمود به زمین

سایه مرد زیر پا

باد خنک از لابه لای دیوار شکسته

عبور کودک تنها

به سمت بن بست کوچه

درب سمت راست زنگ خورده

سکوت خاطرات در مرور باد

نوشته شده در جمعه دهم بهمن 1393ساعت 15:5 توسط پسر با ادب| |

هر چی سعی می کنم با مادرم خوب باشم

گاهی واقعا خیلی عصبی میشم

و دیگه از کوره در می رم

نوشته شده در جمعه دهم بهمن 1393ساعت 14:45 توسط پسر با ادب| |

جهنم همین نزدیکیست

وقتی که دلتنگی و بی طاقت

گاهی آدم می سوزد بدون آتش

می سوزد با هیزمی چون غم

بی صدا و دلتنگ ذره ذره با غم مثل شمع آب می شود

و روزی می رسد که شعله ی کم سوی امید در دل شب در انتظار دل تنگی برای همیشه خاموش می شود

من شمعم

من شعله ی شمعم

در کنار پنجره ی چوبی

در هوای تاریک و سرد

در سکوتی بی احساس

در انتظاری بی تاب

از غم دوری

در سوختنی از دل

ذره ذره خاموش شدم

و برای همیشه پشت پنجره ماندم و پشت پنجره خبری از برگشت پدر ندیدم

و من هم روزی خواهم رفت

آنجا که می گویند

درختانی زیبا

گل های خوش رنگ

و عشق جریان دارد

نوشته شده در جمعه دهم بهمن 1393ساعت 0:55 توسط پسر با ادب| |

دوست ندارم بنویسم من بدبختم

دوست دارم بنویسم من دلتنگتم بابا

چطور شد با اینکه من آمادگی رفتنت رو داشتم ولی باز هم برام سخته رفتنت

تا همه ی روزا که بودی

می دونم شاید کم هم گذاشته باشم

ولی با همه ی این حرفا

لحظه به لحظه کنارت بودن رو می دونستم می ری برای همین کم نمی ذاشتم از کنارت بودن

چه روزایی خونه بودی و چه روزای بیمارستان

تا تونستم بوست کردم

نوازشت کردم

و مخصوصا بوی خوب گردنش ! واقعا مثل بچه ها پاک شده بود حتی بوی خوب می داد

همه ی شب ها کنارش خوابیدم

اما الان قبر این حس رو نمی ده بیام کنار قبرت دراز بکشم

اه اعصابم خورده

شاید من آدم پاکی نباشم

ولی خیلی دوس دارم توی خواب ببینمت بابا

وقتی هم بودی ارزشتو می دونستم که یه روز ممکنه آرزوم باشه توی خواب ببینمت

ولی فکر نمی کردم انقد زود بری

نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن 1393ساعت 23:45 توسط پسر با ادب| |

بابام

مثل یه بچه پاک و ساده شده بود اواخر

دلم برای خنده های بدون منظورش تنگ شده

دلم برای خنده های از ته دلش

دلم برای خنده هایی که می خواست خودشو خوش رو نشون بده بدون اینکه فکر کنه تنگ شده

من بابامو دوست داشتم

ولی بابای مریضمو خیلی دوست داشتم

سخته

واقعا سخته

هر چی زمان می گذره برام رفتنش سخت تر میشه

وقتی می رم سر قبرش دیگه نمی تونم تحمل کنم !

نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن 1393ساعت 23:37 توسط پسر با ادب| |

بچه پاکه

دور از وابسته های خاکه

معصوم و صاف و ساده

زیبایی انسان واقعی رو نشون میده

نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن 1393ساعت 23:33 توسط پسر با ادب| |

گاز می دم گاز می دم

ماشینو با سرعت می برم

فرار می کنم از غم

اما غم با منه

غم با منه حتی با عبور لحظه ها پشت شیشه ماشین

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن 1393ساعت 23:27 توسط پسر با ادب| |

نفس

نفس می زند

بیمارستان

پرستار

آیسیو

دستگاه

سردخانه

غسالخانه

و بعد درون زمین سرد

زمین سرده

زمین تاریکه

زمین نامرده

زمین بدون هیچ تعارفی عزیزت رو با خودش می بره

روح باقی می مونه

من دوس دارم توی خواب ببینم بابامو

نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 23:46 توسط پسر با ادب| |

پرنده ها شاد باشند

آسمان برای پرواز است

زمینی ها باید غمگین باشند

زمین برای خاک است

کسی که اوج گرفت همیشه بالاست

وگرنه همه ی زمینی ها عاقبت پایین می مانند

خاک عاقبت همه ست

نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 23:42 توسط پسر با ادب| |


Design By : Night Skin