Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


نوشته های پسر بی اعصاب

اگه زیر 20 سال سن داری ! نوشته هامو نخون !

توجه                                                       توجه

 

اگه کسی به اسم من توی وبلاگ شما نظر می ده ! هر گونه نظری چه خوب و با ادبانه باشه چه فحش و بی ادبانه باشه ! اون من نیستم ! چون من اصلا به وبلاگ کسی سر نمی زنم ! چه برسه بخوام نظر بدم !

 

اون شخصی که به جای من و به اسم من نظر می ذاره !شک نکنید یه آدم روانی هست و هم مزاحم شما میشه با این کار و هم مزاحم من  میشه ! 

 


و هر کسی هم اومد اینجا به من فحش داد من جوابشو نمی دم ! چون هر چی فحشه حواله کردم به کسی که به اسم من و به جای من نظرای خوب یا بد می ذاره ! مخصوصا به مادرش


مطالب جدیدم در پست های پایین تر هستند ! این پست ثابته

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 23:47 توسط پسر گستاخ |

یه سوالی توی اینترنت دیدم که چرا کور مادرزاد توی خواب تصویری نمیبینه پس تکلیف رویای صادقانه چه می شود !

 

خودم خیلی فکر کردم تا جوابی براش پیدا کنم یعنی جوابی براش نبود در واقع ولی اگه بخوام با خودم منطقس جوابی پیدا کنم باید بگم

 

اولا خود ما افراد بینا مگه توی عمر چن بار خواب صادقانه می بینیم که انتظار داریم یه کور مادر زاد هر شب خواب صادقانه ببینه ؟

 

ما معمولا خواب هایی می بینیم که در زندگی درگیرش هستیم ! خب یک کور مادر زاد هم خواب هایی می بینه که توی زندگی درگیرش هست !

 

و دانشمندان به طور کلی تحقیقاتی که روی کور مادرزاد کردن رو ارائه دادن ! نه اینکه رویای صادقانه بررسی بشه

 

خود ما انسان ها هم رویای صادقانه چه خودمون چه اطرافیانمون به زور می بینن !

 

 

از طرفی هم انقد نشانه و آیت توی این دنیا وجود داره که خیلی ظلمه اگه آدم بخواد به خاطر همچین موضوعی ایمانش نسبت به آفریدگارش کم بشه !

 

چون نشانه های دنیا حتما آفریدگاری دارند !

 

و یک کور مادر زاد هم شاید گاهی خواب صادقانه ببینه و ما مگه از خوابشون خبر داریم که نظر قطعی بدیم ؟

 

خواب ها و رویاها همه و همه از اسرار الهی هستند و شاید یک کور مادر زاد توی خوابش هم رویای صادقانه اش تصویری نداشته باشه که اون هم به خواست خداست برای سنجیدن ایمان انسان ها ! و شاید مجهول ماندن تصاویر برای کور مادر زاد تا زمانی که خدا بخواد

 

بلاخره اگه قرار بود یک کور مادر زاد توی رویایی صادقانه اش خواب های تصویری ببینه ! وجود روح برای انسان ها آشکار می شد و از اون به بعد دیگه ایمان داشتن به خدا خیلی راحت بود و معلومه هر کسی راحت ایمان میاورد

 

 

یه آیه قرآنی هست که میگه

هَلْ یَنظُرُونَ إِلاَّ أَن یَأْتِیَهُمُ اللّهُ فِی ظُلَلٍ مِّنَ الْغَمَامِ وَالْمَلآئِکَةُ وَقُضِیَ الأَمْرُ وَإِلَی اللّهِ تُرْجَعُ الأمُورُ

آیا جز این انتظار دارند که خدا و فرشتگان در سایبان هائی از ابر به سراغشان بیایند و کار به پایان برسد؟ و همه امور به خدا بازگردانده می شود.

 

 

 

 

خب توی این آیه واضح گفته شده دیگه زمانی که خدا بخواد قدرت خودشو نشون بده دیگه ایمان اوردن از ترس بیهوده است !

 

چون مثله اینه یکی یه تفنگ بذاره روی پیشونیت و بگه یا به حرف من گوی می کنی یه شلیک می کنم ! معلومه از ترس گوش می کنی ولی وقتی تفنگو برداشت دوباره نافرمانی می کنی !

 

پس ایمان به خدا تا زمانی باید شیرین باشه که بنده به گفتار خدا ایمان بیاره نه اینکه وقتی همه چیزو دید تازه بخواد ایمان بیاره اونم از ترس و ناچاری

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 12:31 توسط پسر گستاخ | |

وقتی تو روی مادرم وایمیستم تنها کسیه که بعد دعوا حرص دو نفرو می خورم هم حرص خودمو هم حرص اونو

 

با کسی دیگه بحثم بشه فقط برای خودم ناراحت میشم و از جوابام به اون خوشحال می شم

 

اه امشب اعصابم به هم ریخت

 

 

تعداد نظرات تایید نشده و خصوصیم 1234 هست چه باحال به ترتیب شماره از 1 تا 4 هه

 

 

نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 23:48 توسط پسر گستاخ | |

خدا

خدایا

چرا محبتت رو می بینم و کمکتو حس می کنم ! ولی باز هم نفهمم ! چرا نمی فهمم

 

تو منو نفهم نیافریدی بلکه این خود من هستم که انقد دنیا منو به خودش مشغول کرد که جاهل شدم !

 

خدا تو منو انقد باهوش آفریدی که روز اولی که به دنیا اومدم مکیدن شیر رو به من آموختی و من بدون درنگ و تفکر این کارو کردم چون بهت اطمینان داشتم

 

 

خدایا منو ببخش ! منو ببخش به خاطر افکار بدی که نسبت بهت دارم گاهی

 

خدایا

خدایا منو ببخش که مهربونیتو می بینم و انقد نادانم و جاهل

 

خدایا تو خیلی به ما نزدیکی بیشتر از چیزی که فکرشو بکنیم

تو خیلی مهربونی

 

من جاهلم ! منو ببخش

 

شاید همش تقصیر منم نباشه ! شاید به خاطر وسواس فکری دچار اینجور تفکرات میشم که خودت که از من آگاه تری و می بینی توی بیشتر موضوعات وسواس فکری دارم

 

خدایا ! تو به من کمک می کنی و من نادان اونو حاصل کار خودم می دونم

برای خودم متاسفم

 

 

خدایا این وسواس فکری رو از من دور کن و به من ایمانی بده که زنده باشم !

بدون ایمان مثل جسدی متحرکم

خدایا کمک کن در زندگیم با ایمان باشم که اون روز هست که دارم زندگی می کنم

 

خدایا کمکم کن که عاقل باشم ! و وسواس فکری ازم دور بشه

 

خدا کمکم کن ازت نترسم و بهت اعتماد داشته باشم

 

 

خدایا منو از بدی ها و بیماری ها و شر و دشمنی ها حفظ کن و به من ایمانی بده و یعنی به ما همه ی بنده هات از جمله من و خانوادم ایمانی بده که در راه تو باشیم و از بدی ها و رنج و ها و بیماری ها و سختی ها و شیاطین دور باشیم

 

نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 9:15 توسط پسر گستاخ | |

فانوس قرار نشد ناراحت بشی و بری !

چی شد رفتی من با تو مشکلی نداشتم

نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 16:39 توسط پسر گستاخ | |

بیبیب بیبیب هاه هاه صدای نفس ها و دستگاه وصل شده به قلب بیماران ! به چشم خودم پیرمرد یا پیرزن خیلی لاغریو دیدم داشت جون می کند !

به دست و پاش فشار می اورد با اینکه به هوش به نظر نمی رسید

 

بوی ضد عفونی بیمارستان متنفرم می کنه

 

وقتی مادرمو عصرا می بردم درب آیسیو ! وقتی همه ی فامیل دیگه تنهامون گذاشته بودن ! مادرم با چه حسرتی می رفت بیمارستان به عشق پدرم !

وقتی که کلی غذای مخلوط شده و له شده می برد که براش گاواش کنن

 

گاواشی که من نمی دونستم واسه غذاست فکر می کردم واسه نفسه

 

بیچاره خیلی اذیت شدن

نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 23:29 توسط پسر گستاخ | |

پدرو که بردیم بیمارستان بعد ها هر خری که پا می شد می گفت چرا به آمبولانس زنگ نزدین و دلایل توجیه کننده که باید به آمبولانس می زنگیدین

 

 

اما خوب روشون سیاه شد بعد ها ما چن بار به آمبولانس زنگ زدیم یا نمیومدن یا نیم ساعتی طول میکشید برسن

 

 

ولی ما کمتر از 15 دقیقه بابا رو رسوندیم

 

لعنت به این آدمای نفهم !

نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 13:11 توسط پسر گستاخ | |

3 سال پیش

من 21 ساله بودم

ظهر بیدار شدم

ماه رمضون بود

بابا از کار اومد

وقتی اومده بود من خواب بودم ! برای همین ظهر فرصت زیادی پیش هم نبودیم !

کم با هم حرف زدیم و شوخی کردیم ! بهم گفت پسرم خوش قیافه ترین پسر دنیاست !

 

 

بهش گفتم بابا الکی میگی مسخره می کنی

رفت توی حیاط

 

اومد داخل یه نمازی خوند نمازو وسط منزل خونده بود با من که تو اتاقم بودم معلوم بود !

تلویزیون درباره ی یه کمایی حرف می زد

از حرکت بابام خوشم نیومده بود چون من داشتم دنبال گناه می رفتم و اون نماز می خوند یه جوری می خواست با نشون دادن نماز خوندن منو از خطا باز داره ! احتمالا عمدی روبروم می خوند

 

البته منم آدم گناه کارو خطاکاری نبودم به اون صورت البته نمی گم خوب بودم منم اشتباهاتی داشتم و گناهایی می کردم و نمی دونم گناهام واقعا بزرگ بود یا خیر

منم که پای کامپیوتر بودم برای اولین بار تصمیم گرفته بودم یه دخترو فریب بدم ببینم چقد عرضه دارم

اومد و جفت مادر نشست

من توی اتاقم نشسته بودم

یه صدای مادرم اومد پدرو با یه جیغی صدا زد

آبجیم همینطور

برای اولین بار دیدم آبجیم برای بابام ناراحت شده ! من همیشه برای بابام حساس بودم ولی آبجی نگران نمی شد

اومدم پیش بابام

بابا

بابا

بابا و صداش می کردم قربونش می رفتم ! هیچ وقت تو روش نمی گفتم

 

دیدم بابا جواب نداد

چن نفس زد

 

نفس های آخرش بود

دراز کشید و از دهنش کف زد بیرون

خواستیم ببریمش بیرون

زورمون نمی رسید

می ترسیدم فکر کنم مردست می ترسیدم باور کنم برای همین می گفتم شاید سکته کرده و یا تا اون موقع فکر می کردم چیزی توی گلوش گیر کرده

 

خلاصه زورم نرسید

 

به یه مردی بیرون گفتم اومد کمکم

بابا رو به زور بلند کردیم یه مرد دیگه هم اومد 

گذاشتیمضش تو ماشین مادرم عقب نشست 

نذاشتن من رانندگی کنم ! 

اون آقا نشست و ما رو تا بیمارستان برد !

یه کلمن آب اورده بودیم و مثلا می زدیم صورت بابا

دست زدم به دستش

یخ شده بود ! یخ یخ ! فکر می کردم مادر دستشو توی کلمن گذاشته ! ولی نه اون تموم کرده بود اون موقع

 

به اینو اون داد می زدم راه بیمارستانو باز کنن از پنجره میومدم بیرون

بلاخره رسیدیم

ما رو راه ندادن

 

یه داییم اومد ! فهمیده بودن تموم کرده و داشتن ما رو با حرفایی آماده می کردن ! خلاصه بعد از چندین و چن بار شوک برگشت اما توی کما رفت

 

بیمارستان به ما آیسیو نداد

 

حدودا یک روز دنبال آیسیو بودیم ! می گفتن این تموم کردست دیگه

 

بلاخر جایی رو پیدا کردیم با آشنا بازی یه بیمارستان دیگه

 

بابامو بردن اونجا برای آخرین بار اونجا دیدمش با صورتش پف کرده بود

 

توی کما بود می گفتن سه روز بیشتر نمی مونه قیامت کردیم ! بعد گفتن نه همچین چیزی نیست که ما رو ساکت کنن

ما هم گول خوردیم یعنی دوس داشتیم گول بخوریم

 

 

 

بابا توی کما موند ! چن روز اول جرات نداشتم برم ببینمش می گفتن خوبه ولی چرت می گفتن

تا اینکه گفتم بابا به بچه هاش بیشتر نیاز داره تا بقیه

 

رفتم

داخل شدم

می گفتن تخت دومیه

تخت دومی رو که دیدم یه مرد کچل بود با سیبیلای زده به نظرم یه 28 ساله میومد

 

پرستار دید سرکردونم گفت کیو می خوای

 

گفتم آقای ... ...

 

گفتم همونه که روبروشی همونی کسی که فکر کرده بودم 28 سالشه بابای خودم بود عوض شده بود

یه وعضی بود

خیلی بد بود

 

کمرم خورد شد تکیه گاهمو اونجور دیدم

با گریه اومدم بیرون

 

گفتم شما چرا گفتین خوبه

همه گریه می کردن ! چون می دونستن دروغ میگه

 

هنوزم می گم اشکم میاد

 

قیامتی شده بود اومدم بیرون

مادرم غش کرد

خواهر خودشو می زد

 

روز سختی بود

 

از اون موقع به بعد می رفتم آیسیو

 

توی آیسیو آدمای نزدیک به مرگ بودن با ناله و بدن های نحیف

هر بار که اسامی آیسیو رو مدیدیم بعضیاشون می مردن

 

 

حتی یه بار هم اسم بابامو اشتباهی نگهبانه گفته بود خیلی بد بود

 

آیسیو با بابای حرف می زدم

جواب نمی داد

 

الان از کما خارج شده ولی خوب چیزی ازش نمونده ولی شکرش باقیه

این سه سال خیلی به من سخت گذشت

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 23:40 توسط پسر گستاخ | |

ای خدا من دیگه کی ام !؟

واقعا بنده هات بعضاشون چه اخلاقایی دارنا

 

زنه تو ماه عسل با کلی مدارک مستند میگن تو چاه بوده ! بعد من میگم الکی میگه

 

چرا انقد دیر باور می کنم ! خسته شدم دوس دارم دیگه یه کمی هم که شده زود باور کنم

 

 

 

ولی به فرض اگه داستان واقعی باشه

 

خدا همیشه با اشتباه کنندگان این کارو کنی دیگه هیچکی خطا نمی کنه ! ولی انقد اینجور داستانا کم شده که من کلی آدم حق دیگران رو می خورن می شناسم ولی هیچ مشکلی براشون پیش نمیاد اگه اینا هم یه گوشمالی می دادی دیگه کسی جرات نمی کرد خطا کنه

 

 

من که از وقتی داستان این زن و چاه رو دیدم دیگه از گناه کردن می ترسم !

 

دیشب خواستم گناه کنم ! ولی ترسیدم !

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 8:12 توسط پسر گستاخ | |

من برگشتم ولی تا اطلاع ثانوی به نظر کسی اهمیت نمی دم و فقط برای خودم می نویسم

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 0:45 توسط پسر گستاخ | |


Design By : Night Skin