Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


نوشته های پسر با ادب

اگه زیر 20 سال سن داری ! نوشته هامو نخون !

توجه                                                       توجه

 

اگه کسی به اسم من توی وبلاگ شما نظر می ده ! هر گونه نظری چه خوب و با ادبانه باشه چه فحش و بی ادبانه باشه ! اون من نیستم ! چون من اصلا به وبلاگ کسی سر نمی زنم ! چه برسه بخوام نظر بدم !

 

اون شخصی که به جای من و به اسم من نظر می ذاره !شک نکنید یه آدم روانی هست و هم مزاحم شما میشه با این کار و هم مزاحم من  میشه ! 

 


و هر کسی هم اومد اینجا به من فحش داد من جوابشو نمی دم ! چون هر چی فحشه حواله کردم به کسی که به اسم من و به جای من نظرای خوب یا بد می ذاره ! مخصوصا به مادرش


مطالب جدیدم در پست های پایین تر هستند ! این پست ثابته

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 23:47 توسط پسر با ادب|

خیلی عصبی میشم ویلچرشو بدون خودش می بینم

برام خیلی سخت بود روی ویلچر میشینه

دلم براش می سوخت

ولی همین که بود خوشحال بودم

گاهی با شوخی ویلچرشو سریع تر می بردم

باهاش شوخی می کردم

ولی این روزا همون بدن لاغر و نحیفش هم که روی ویلچر نمی بینم بیشتر دارم داغون میشم

من خیلی دوسش داشتم

گوشه ی شکسته ی ویلچرش که گاهی مولاظب نبودم و دستشو اذیت می کرد

ولی حواسم بهش بود

حواسم به نگاهش بود

به ریه هاش بود

چرا اینطور من باید شکست می خوردم چرا

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 22:13 توسط پسر با ادب| |

من عاشق اون تک پوش نارنجی رنگت بودم

خاطراتی داشتم

از ریختن غذا

از تک تک لکه های غذا

از سرفه کردن ها

از بوی گرم آغوشت

من انس گرفته بودم

با نوازش هر روزت

عاقبت پرستار سخت دل

چه راحت پاره کرد 

اون تک پوش نارنجی رنگ را

و چه بی احساس تنت لباس بیمارستان را پوشاند

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 20:8 توسط پسر با ادب| |

صبح که شد

خوشحال شدم

به صدای قلب تو

به نفس های پر رنگ تو

در غروب شکستم

در سکوت سرد تو

چه غریبانه رفتی در تنهایی و سردی

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 20:2 توسط پسر با ادب| |

قدم بر می داشتم در خیال روزی که تو باشی و ما

که بگم از خاطرات روزای تلخ

که بگم

من تلاش کردم

مادر تلاش کرد

و تو امروز اینجایی

و تو امروز با ما می خندی و قدم می زنی

ولی افسوس که تلخ تر از تلخ تر شد و من امروز حتی همان نگاه شیرین هم نمی بینم

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 19:58 توسط پسر با ادب| |

همیشه وقتی خسته و کوفته از کارای روزانه بر می گشتم خونه سرمو می ذاشتم رو سینه ی بابای مریضم و همیشه بوی بهشت و ازش احساس می کردم

همیشه وقتی وارد خونه می شدم اولینو به بابام سلام می کردم و قربون صدقش می رفتم

هنوزم که هنوزه عکسشو که می بینم یادم می ره رفته و قربونش می رم

خوب بود

دارم دیونه می شم

از بدنش هیچی نمونده بود ولی همین که بود آروم بودم

موهای کم پشتش رو ناز می کردم و بهش افتخار می کردم

چشمای معصوم و پاکشو همیشه دوست داشتم

 

توی غسالخونه چشای مظلومش به بالا بود و یه دهن باز و فقط سفیدی چشماش معلوم بود

آتیش می گرفتم که نتونستم پاهاشو خوب کنم

توی قبر رو به پهلو آروم گرفته بود داشتم نگاه ها آخرو ازش بر نمی داشتم تا آخرین لحظه نگاهمو از بر نداشتم

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 19:21 توسط پسر با ادب| |

مثل یه بچه شده بود

نوازشش می کردیم

براش قصه می گفتم توی قصه ها خودم زود تر خوابم می برد گاهی

سعی کردم براش کم نذارم ولی دوس داشتم بیشتر براش کار انجام بدم

با نفسش نفس می کشیدم

وقنی م ذاشتم بشینه

پشت کمرش می نشستم و کمرشو مالش می دادم

وقتی دستم به دنده های لاغرش می خورد داغم تازه می شد ولی خوشحال بودم کنار منه

دستاشو می گرفتم و نازش می کردم

امشب عکسی دیدم که اتفاقی ازش روزای آخری تو خونه بود ازش گرفته شده بود

داغ دلم تازه شد

افتاده بود

ناتوان بود

ولی حرمت داشت

بابا بود

به دلش می رسیدیم

بی احترام نمی ذاشتیم بهش بشه

با اینکه حتی ذهن خیلی درستی هم نداشت دوران بیماری

عکس سعی می کردم هیچوقت ازش نگیرم چون دوس نداشتم فکر کنم روزی اینجور میشه و عکسا رو بردارم برای یادگاری

 

اما امروزی عکسی دیدم که این روزای آخری که لاغر شده بود خیلی

همه جوره دوسش داشتم

 

داغم تازه شد

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 3:31 توسط پسر با ادب| |

ساعت آخر نزدیک به فوتش

پاهاشو مالش می دادم

موهاشو و کله ی بابامو محکم بغل می کردم و گریه می کردم

 توی کما بود

می دونستم دیگه آخرای علائم حیاتیه

می دونستم بره آیسیو بر نمی گرده

همینم شد

وقتی رفت آیسیو

با کلی اصرار خئواستم برم داخل

ولی دیگه اجازه ندادن و فوت شده بود

گفتن پدرت فوت شده

ولی من گفتم می خوام ببینمش

رفتم

دیدم چشماشو پوشوندن

کلی باهاش حرف زدم و موهای سرشو نوازش کردم

دستگاه قلبش هم ایستاده بود

 

 

خیلی سخت بود

تا لحظه ی آخر تنهاش نذاشتم

توی غسالخونه هم چهره ی خیسشو نگاه کردم تا اینکه توی قبر گذاشتنش ازش چشم بر نداشتم

 

دلم براش خیلی تنگ شده

من خیلی بدبختی کشیدم

این حقم نبود

حق هیچکدوم ما نبود

من مادر پدر خواهر ها

نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 23:49 توسط پسر با ادب| |

من تنها کنار ساحل سرد دریا خارج از توهم و رویا به دور دست ها به پشت دریا خیره میشم من به گل نشسته ی ساحل غم در این تنهایی از سکوت سردی گلایه دارم که رویا ی منو در خاموشی به دست فراموشی برد من فراموش نمی کنم خاطرات تلخ شیرینم رو من با خاطراتم نفس می کشم
نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 23:36 توسط پسر با ادب| |

از پاییز ها متنفر بودم

آخرش هم غروب پاییز پدرم رفت

همیشه کنارش موندم

من براش دلم می سوزه

نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 19:44 توسط پسر با ادب| |


Design By : Night Skin