Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


نوشته های پسر بی اعصاب

اگه زیر 20 سال سن داری ! نوشته هامو نخون !

توجه                                                       توجه

 

اگه کسی به اسم من توی وبلاگ شما نظر می ده ! هر گونه نظری چه خوب و با ادبانه باشه چه فحش و بی ادبانه باشه ! اون من نیستم ! چون من اصلا به وبلاگ کسی سر نمی زنم ! چه برسه بخوام نظر بدم !

 

اون شخصی که به جای من و به اسم من نظر می ذاره !شک نکنید یه آدم روانی هست و هم مزاحم شما میشه با این کار و هم مزاحم من  میشه ! 

 


و هر کسی هم اومد اینجا به من فحش داد من جوابشو نمی دم ! چون هر چی فحشه حواله کردم به کسی که به اسم من و به جای من نظرای خوب یا بد می ذاره ! مخصوصا به مادرش


مطالب جدیدم در پست های پایین تر هستند ! این پست ثابته

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 23:47 توسط پسر گستاخ |

فانوس قرار نشد ناراحت بشی و بری !

چی شد رفتی من با تو مشکلی نداشتم

نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 16:39 توسط پسر گستاخ | |

بیبیب بیبیب هاه هاه صدای نفس ها و دستگاه وصل شده به قلب بیماران ! به چشم خودم پیرمرد یا پیرزن خیلی لاغریو دیدم داشت جون می کند !

به دست و پاش فشار می اورد با اینکه به هوش به نظر نمی رسید

 

بوی ضد عفونی بیمارستان متنفرم می کنه

 

وقتی مادرمو عصرا می بردم درب آیسیو ! وقتی همه ی فامیل دیگه تنهامون گذاشته بودن ! مادرم با چه حسرتی می رفت بیمارستان به عشق پدرم !

وقتی که کلی غذای مخلوط شده و له شده می برد که براش گاواش کنن

 

گاواشی که من نمی دونستم واسه غذاست فکر می کردم واسه نفسه

 

بیچاره خیلی اذیت شدن

نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 23:29 توسط پسر گستاخ | |

پدرو که بردیم بیمارستان بعد ها هر خری که پا می شد می گفت چرا به آمبولانس زنگ نزدین و دلایل توجیه کننده که باید به آمبولانس می زنگیدین

 

 

اما خوب روشون سیاه شد بعد ها ما چن بار به آمبولانس زنگ زدیم یا نمیومدن یا نیم ساعتی طول میکشید برسن

 

 

ولی ما کمتر از 15 دقیقه بابا رو رسوندیم

 

لعنت به این آدمای نفهم !

نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 13:11 توسط پسر گستاخ | |

3 سال پیش

من 21 ساله بودم

ظهر بیدار شدم

ماه رمضون بود

بابا از کار اومد

وقتی اومده بود من خواب بودم ! برای همین ظهر فرصت زیادی پیش هم نبودیم !

کم با هم حرف زدیم و شوخی کردیم ! بهم گفت پسرم خوش قیافه ترین پسر دنیاست !

 

 

بهش گفتم بابا الکی میگی مسخره می کنی

رفت توی حیاط

 

اومد داخل یه نمازی خوند نمازو وسط منزل خونده بود با من که تو اتاقم بودم معلوم بود !

تلویزیون درباره ی یه کمایی حرف می زد

از حرکت بابام خوشم نیومده بود چون من داشتم دنبال گناه می رفتم و اون نماز می خوند یه جوری می خواست با نشون دادن نماز خوندن منو از خطا باز داره ! احتمالا عمدی روبروم می خوند

 

البته منم آدم گناه کارو خطاکاری نبودم به اون صورت البته نمی گم خوب بودم منم اشتباهاتی داشتم و گناهایی می کردم و نمی دونم گناهام واقعا بزرگ بود یا خیر

منم که پای کامپیوتر بودم برای اولین بار تصمیم گرفته بودم یه دخترو فریب بدم ببینم چقد عرضه دارم

اومد و جفت مادر نشست

من توی اتاقم نشسته بودم

یه صدای مادرم اومد پدرو با یه جیغی صدا زد

آبجیم همینطور

برای اولین بار دیدم آبجیم برای بابام ناراحت شده ! من همیشه برای بابام حساس بودم ولی آبجی نگران نمی شد

اومدم پیش بابام

بابا

بابا

بابا و صداش می کردم قربونش می رفتم ! هیچ وقت تو روش نمی گفتم

 

دیدم بابا جواب نداد

چن نفس زد

 

نفس های آخرش بود

دراز کشید و از دهنش کف زد بیرون

خواستیم ببریمش بیرون

زورمون نمی رسید

می ترسیدم فکر کنم مردست می ترسیدم باور کنم برای همین می گفتم شاید سکته کرده و یا تا اون موقع فکر می کردم چیزی توی گلوش گیر کرده

 

خلاصه زورم نرسید

 

به یه مردی بیرون گفتم اومد کمکم

بابا رو به زور بلند کردیم یه مرد دیگه هم اومد 

گذاشتیمضش تو ماشین مادرم عقب نشست 

نذاشتن من رانندگی کنم ! 

اون آقا نشست و ما رو تا بیمارستان برد !

یه کلمن آب اورده بودیم و مثلا می زدیم صورت بابا

دست زدم به دستش

یخ شده بود ! یخ یخ ! فکر می کردم مادر دستشو توی کلمن گذاشته ! ولی نه اون تموم کرده بود اون موقع

 

به اینو اون داد می زدم راه بیمارستانو باز کنن از پنجره میومدم بیرون

بلاخره رسیدیم

ما رو راه ندادن

 

یه داییم اومد ! فهمیده بودن تموم کرده و داشتن ما رو با حرفایی آماده می کردن ! خلاصه بعد از چندین و چن بار شوک برگشت اما توی کما رفت

 

بیمارستان به ما آیسیو نداد

 

حدودا یک روز دنبال آیسیو بودیم ! می گفتن این تموم کردست دیگه

 

بلاخر جایی رو پیدا کردیم با آشنا بازی یه بیمارستان دیگه

 

بابامو بردن اونجا برای آخرین بار اونجا دیدمش با صورتش پف کرده بود

 

توی کما بود می گفتن سه روز بیشتر نمی مونه قیامت کردیم ! بعد گفتن نه همچین چیزی نیست که ما رو ساکت کنن

ما هم گول خوردیم یعنی دوس داشتیم گول بخوریم

 

 

 

بابا توی کما موند ! چن روز اول جرات نداشتم برم ببینمش می گفتن خوبه ولی چرت می گفتن

تا اینکه گفتم بابا به بچه هاش بیشتر نیاز داره تا بقیه

 

رفتم

داخل شدم

می گفتن تخت دومیه

تخت دومی رو که دیدم یه مرد کچل بود با سیبیلای زده به نظرم یه 28 ساله میومد

 

پرستار دید سرکردونم گفت کیو می خوای

 

گفتم آقای ... ...

 

گفتم همونه که روبروشی همونی کسی که فکر کرده بودم 28 سالشه بابای خودم بود عوض شده بود

یه وعضی بود

خیلی بد بود

 

کمرم خورد شد تکیه گاهمو اونجور دیدم

با گریه اومدم بیرون

 

گفتم شما چرا گفتین خوبه

همه گریه می کردن ! چون می دونستن دروغ میگه

 

هنوزم می گم اشکم میاد

 

قیامتی شده بود اومدم بیرون

مادرم غش کرد

خواهر خودشو می زد

 

روز سختی بود

 

از اون موقع به بعد می رفتم آیسیو

 

توی آیسیو آدمای نزدیک به مرگ بودن با ناله و بدن های نحیف

هر بار که اسامی آیسیو رو مدیدیم بعضیاشون می مردن

 

 

حتی یه بار هم اسم بابامو اشتباهی نگهبانه گفته بود خیلی بد بود

 

آیسیو با بابای حرف می زدم

جواب نمی داد

 

الان از کما خارج شده ولی خوب چیزی ازش نمونده ولی شکرش باقیه

این سه سال خیلی به من سخت گذشت

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 23:40 توسط پسر گستاخ | |

ای خدا من دیگه کی ام !؟

واقعا بنده هات بعضاشون چه اخلاقایی دارنا

 

زنه تو ماه عسل با کلی مدارک مستند میگن تو چاه بوده ! بعد من میگم الکی میگه

 

چرا انقد دیر باور می کنم ! خسته شدم دوس دارم دیگه یه کمی هم که شده زود باور کنم

 

 

 

ولی به فرض اگه داستان واقعی باشه

 

خدا همیشه با اشتباه کنندگان این کارو کنی دیگه هیچکی خطا نمی کنه ! ولی انقد اینجور داستانا کم شده که من کلی آدم حق دیگران رو می خورن می شناسم ولی هیچ مشکلی براشون پیش نمیاد اگه اینا هم یه گوشمالی می دادی دیگه کسی جرات نمی کرد خطا کنه

 

 

من که از وقتی داستان این زن و چاه رو دیدم دیگه از گناه کردن می ترسم !

 

دیشب خواستم گناه کنم ! ولی ترسیدم !

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 8:12 توسط پسر گستاخ | |

من برگشتم ولی تا اطلاع ثانوی به نظر کسی اهمیت نمی دم و فقط برای خودم می نویسم

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 0:45 توسط پسر گستاخ | |

از همتون بدم میاد !

نظر هیچکدومتونو نمی خونم !

نظر هم نذارید لوس بازی هم در نیارید !

دیگه تا اطلاع ثانوی وبلاگمم نمیام ! نظری هم بذارید نمیام بخونم

از هیچکدومتونم خوشم نمیاد هر چقد هم آدم خوبی باشید یا بد باشید !

از من ناراحت بشید !

 

آره ناراحت بشید همتون

 

هر وقتم به وبلاگم برگشتم گفته باشم که نظر کسی رو نمی خونم

فقط میام می نویسم و می رم ! البته اگه بیام ! فلا که نمی خوام بیام

بای

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 14:36 توسط پسر گستاخ | |

روزی که قایق سوراخ شد

وایسادم با امید

تکه ای چوب از بالا خواستم

چوب نیامد

منتظر ساحل شدم ! ساحل پیدا نشد

من وسط اقیانوس راه گم کردم

بهترین کار این بود

با چکشی که داشتم

زود تر قایقو سوراخ کنم و زود تر غرق بشم حداقل حرص نمی خورم

بهتر از اینه که از کسی توقع داشته باشی ولی بهت بی محلی کنه

 

راستی توی داستانا زیاد خوندم !

خوندم اگه وسط دریا بودن ! امید داشتن

تا به ساحل رسیدن

ولی آخر همه ی داستانا به خوبی و خوشیه

اینجا واقعیته !

وقتی قایق گرفتار طوفان شد سرنوشت غرق شدنه !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 10:23 توسط پسر گستاخ | |

وقتی که عصبی باشم همش می نویسم !

 

 

راستی فانوس کجایی ؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 9:58 توسط پسر گستاخ | |


Design By : Night Skin