X
تبلیغات
احساس های یه پسر




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


احساس های یه پسر

اگه کسی به اسم من توی وبلاگ شما نظر می ده ! اون من نیستم ! من جایی نظر نمی ذارم!پس اینجا بی ادبی نکن

توجه                                                       توجه

 

اگه کسی به اسم من توی وبلاگ شما نظر می ده ! هر گونه نظری چه خوب و با ادبانه باشه چه فحش و بی ادبانه باشه ! اون من نیستم ! چون من اصلا به وبلاگ کسی سر نمی زنم ! چه برسه بخوام نظر بدم !

 

اون شخصی که به جای من و به اسم من نظر می ذاره !شک نکنید یه آدم روانی هست و هم مزاحم شما میشه با این کار و هم مزاحم من  میشه ! 

 


و هر کسی هم اومد اینجا به من فحش داد من جوابشو نمی دم ! چون هر چی فحشه حواله کردم به کسی که به اسم من و به جای من نظرای خوب یا بد می ذاره ! مخصوصا به مادرش


مطالب جدیدم در پست های پایین تر هستند ! این پست ثابته

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 23:47 توسط پسر احساسی|

درسته قیافه مهمه و یا مهم بود ! اما همه چیز نبود ! باید بی عرضگی رو اضافه کنم ! چون همه ی بی عرضگی هامو انداختم گردن قیافه ی زشتم

شاید اگه زیبا بودم همه میومدن با من دوست بشن ! دخترا و پسر ها ! اما خوب خیلی از زشت ها هم خودشون می رن دوست پیدا می کنن ! دوست دختر و پسر ! من خیلی غرور داشتم ! البته نه غرور خودبینی غروری که باعث نشه خودمو کوچیک کنم ! همیشه گفتم کسی باید به من سلام کنه یا بیاد با من دوست بشه ! حالا می فهمم بی عرضگی خودم بود


این مهم زمانی برای من بیشتر اثبات میشه که می بینم خیلی از پسر هایی که با هم دوستن زشتن ! یا مثلا تو جمعی نشستن زشت هم توشون هست و حتی بد هیکل ! وقتی اینا رو می بینم ! یا پسرایی که با دخترا می گردن قیافه ندارن !


حالا درسته من زشتم خوب ولی واقعا از خیلی ها هم زشت تر نیستم ! یعنی اینو می دونیم از همه ی ما حتی تویی که داری نشوتمو می خونی هم زیبا تر هست هم زشت تر ! پس مشکل من یه چیز دیگه بوده که هیچوقت دوستی نداشتم !

اصلا دوست به جهنم ! سایر ناموفقی های زندگیم که دیگه به قیافه ربط نداشت ! فقط گفتم اما نمی دونم

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 1:39 توسط پسر احساسی| |

نمی دونم کی ام و کجام ! اما اصلا نفهمیدم چرا زندگیم اینجوری شد ! خوب مشخصه امروزم حاصله کارای گذشته است دیگه ! اما واقعا من مقصر بودم ؟ من خودمو مقصر نمی دونم تقصیر رو می ذارم گردن بقیه ! چون من همیشه تلاشمو می کردم ! البته اعتراف کنم که تا حدودی مغرور هم بودم اما نه اون مغروری که به کسی محل سگ نذاره ! فقط حاضر نبودم هیچ جا شان خودمو پایین تر بیارم ولی با همه خیلی رفتارم خوب بود



امروزم من مقصر نیستم ! می دونم گذشته ها گذشت و بر نمی گرده ولی من همیشه تلاش می کردم !


امروزمو من این چیزا مقصر می دونم !


قیافه ام

پدرم

مادرم

پسر همسایه ( خیلی به من حسادت می کرد باهاش بزرگ شدم ولی خیلی نامرد بود ! به نظرم از من کمتر بود  )

خانواده

فامیل

بچه محل ها

دوستای مدرسه و دانشگاه

اغراق نمی کنم واقعا اینجوری بود که الان اینجور شده برای من

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت 2:44 توسط پسر احساسی| |

غروب آمد و خورشید کم کم پشت کوه رفت به خواب

تا که شب تیره و تار سایه افکند بر زمین با شتاب !

سایه اش تاریکی بود ! ظلمت و گمراهی بود !

کودکی فانوس به دست ! در جست جوی مادرش کوچه ها را می گذشت !

حسرت بی مادری ! او را کرده بود از عشق تهی !

کودک مادر نداشت ! مادرش چند سال پیش او را سر چهار راهی گذاشت !

چهار راهی بزرگ که هر راهش بود بیابانی سترگ !

در راهی شاید باغ و گلستانی بود و در راه دگر بیمارستانی بود !

کودک فانوس به دست نه راه پیشی داشت نه راه پس !

از اینو آن شنیده بود ! چند سال پیش که مادرش او را بر سر چهار راه نمود !

نامه ای با خط خوانا نهاده بود ! دست خط دخترک هفده ساله بود !

که ای فرزندم تو ناخواسته آمدی ! در ازای لذت و چند لحظه وسوسه آمدی !

پدرت از عشق می گفت و من خام شدم ! زندگی را با عشق بازی خواهان شدم

نه عقدی بود و نه ازدواجی در کار ! دور از چشم خانواده هامان پنهان !

می کردیم لحظه هامان را ز بوس های وسوسه و گناه

آن روز پدرت خام بود و جوان !

برای لحظه ای از یاد برد و همان ! شد !

شد فرزندی ناخواسته از زنا ! تو هستی حاصل لحظه ای گناه !

پدرت در پی کار خود رفت و دگر خبری از من بیچاره نکرد !

من که نتوانم ننگ تو را بر دوش خود کشم !

عشق و حال را منو پدرت کرده ایم ! تقاص گناهمان رو تو باید پس بدی

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 3:49 توسط پسر احساسی| |

از بعضی چیزا خسته شدم ! داستان زندگی اون چیزی که می خواستم نشد ! منو به جایی رسوند که قرص مصرف کنم برای اعصابم !

وقتی می رم از خونه بیرون انگار یه خنجر تیز رو توی قلبم وارد می کنند وقتی خوشی های آدمای دیگه رو می بینم ! وقتی یه مرد 40-50 ساله رو می بینم که خیلی شاداب داره راه می ره و یا با فرزندش هست ! غصه می خورم برای روزگار نامطلوب پدرم


بد ترین چیزی که منو آزار می ده خوبی های پدرم بود ! از این زورم میاد که وقتی اون اتفاق برای پدرم افتاد پدرم نمازش رو خونده بود و لحظاتی بعد از نماز که نشست به حالتی رفت که دیگه سلامت نشد ! از اینکه پدری بود که پس از این اتفاق همه از خوبی هاش می گفتند ! خوبی های فراموش نشدنی ! و الان باید هر روز زجرشو ببینم


وقتی یک زن 40 ساله رو می بینم که با خوشی داره خوش می گذرونه برای مادرم غصه می خورم که انقد بدبخت شده

وقتی بچه هایی رو می بینم و یاد بچه های خانواده خودم می افتم


و وقتی پسر های همسن خودمو می بینم که چه خوشی هایی دارند ! و وقتی به خودم نگاه می کنم یه پسر لاغر ! ضعیف و ظریف ! که با مصرف قرص های اعصاب مثل معتادا شده و به هر اتفاقی واکنش نشون می ده ! مثل روانی ها !


من توی کتابا و داستانا خیلی حرفا خوندم . خونده بودم عاقبت کسی که کارای بد می کنه و گرفتاری و بدبختی و مشکلات زیاده ! ولی هیچ جایی ندیدم کسی که کار های خوب می کنه باید گرفتار باشه


من فهمیدم توی کتابا حرفای قشنگ زیاد گفته می شه !اما واقعیت با کتاب ها فرق می کنه ! توی واقعیت کسی که کار بد می کنه خوشبخته !

من فهمیدم زندگی با همه ی حرفای خوب که توی هر کتابی گفته شده فرق می کنه ! زندگی نوشته نیست !


زندگی داستان هایی نیست که آخرش می شه ! آنها تا آخر عمر در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردند !

زندگی مثل فیلم و داستان نیست که نقش مثبت آخر داستان خوشبخت بشه و نقش منفی به کار های بدش گرفتار بشه

من اشتباه کردم ! کتاب ها و داستان ها با واقعیت فرق می کنن ! توی واقعیت کسی خوشبخته که می خوره تا خورده نشه !و لذت می بره  و آهو ها مانند همان انسانهای پاکی هستند که زود نابود می شن



من بازی رو باختم ! داستان رو باختم ! داستان من مثل سیندرلا نبود !

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1392ساعت 0:26 توسط پسر احساسی| |

آخ آخ این قرصا هم انگار اصلا خوب نیستن داغون شدم از بس یا می خوابم یا گیجم یا به همه چیز حساس شدم و عصبی می شم و تحمل صدا هم ندارم ! مخصوصا این گیجیش آزار دهنده تره ! ولی خوب از قبلم بهترم

نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1392ساعت 13:26 توسط پسر احساسی| |

انقد اعصابم به هم ریخته بود بلاخره به قرص های اعصاب تن دادم ! مادرمم هم که همیشه مخالف بود من بخورم وقتی وضع فجیع منو دید خودش اولین نفره تشویقم می کنه بخورم !

چه می دونم کل بدنم بهم ریخته است ! واقعا دوس نداشتم قرص بخورم ! ولی مجبورم ! می فهمی ؟؟؟؟

اونقد توی این مدت اتفاقات بد توی زندگیم بود که خیلی آسیب دیدم از لحاظ عصبی و همینطور به خاطر کار های گذشته ی خودم ! نمی دونم اگه کسی راهنمایی داره برای آرامش اعصاب بگه البته به جز داروی گیاهی روش های دیگه اگه کسی بلده بگه !؟وقتی می گم داروی گیاهی نگو !  پس نگو !

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 23:48 توسط پسر احساسی| |

ناگهان شب اومد از راه !

ستاره ها ! بلعیده شدند در قاب سیاه !

هر ستاره ای تنهای تنها درون یه قاب !

شد بی فروغ !

کم نور و کم سو !

مهتاب از خواب !

بیدار شد و دید !

نیست خبری از ستاره ها !

مهتاب خودشو دید یکه و تنها !

گریه اش در اومد !

آب دریا با اقیانوس ها به جزر و مد اومد !

آب روی زمین بند نیومد !

جزر و با مد سر نیومد !

آب ها لبریز شد ! قاره ها پنهان !

خونه ها ویران ! آدما همه زیر خاک پنهان !

آدما مردن ! زمین شد ز آب ویران ویران !

کره ی زمین تو کهکهشان شد رنگ چشمان گریان

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 2:56 توسط پسر احساسی| |


شب من ! شبیست که آفتاب تاریک است و مهتاب بی تاب از خاموشی ستاره ها !

نسیم شبانه به طوفانی بی قرار و صدای ناله ی جغد شب که می خواند آواز تنهایی در لانه ی کوچکش !

و خفاش چشم می بندد به هر چه شب است و می خوابد شب و روز را که دگر نبیند غم و یک آه بزرگ !

شب نا زیبا ! شب بی انتها و کابوس شبانه ام در این دنیای بی تکرار در روز های تکراری ! گوش می دهم به صدای جیغ ممتد سوت قطار که در گوشم می پیچد و مرا فرو می برد در هر چه فکر است و فکر می کنم و فکر می کنم !

فانوس هایم را در این دهکده ی بی نور روشن می کنم ! و می روم کوچه به کوچه ی روستا

و داد می زنم چه کسی خواب مرا برد که من نالان شدم ! چه کسی اسم مرا گفت که من حیران شدم !

سایه ام را می شود از چند فانوس بر روی زمین حس کرد و دوباره داد می زنم

آی اهالی ! آی اهالی روستا که مرا بیرون کرده اید ! از قلبتان ! از دلتان ! و می بندید چشمانتان !

من نه گوسفندی از شما می خواهم ! نه گاوی ! و نه شیر و ماستی و نه پنیری ! و دختری هم از شما نمی خواهم !

من فقط یک قلب با صفا می خواهم و دستانی پر ز محبت ! و تکه ای نان

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 2:47 توسط پسر احساسی| |

من نمی دونم این زندگی کی خوب میشه ؟ و بد تر نمیشه ؟ همش منتظر بهتر شدنم ولی می بینم بد تر میشه ! ( به نظرم این جمله ام رو باید قاب کنی تو اتاقت )


سوت ممتد گوشم چند روزه کلافه ام کرده !


زندگی واقعا مزخرفه هر کسی یه روزی میاد دنیا و یه روز از دنیا می ره حالا معلوم نیست یک سال بعد ! ده سال بعد ! یا نهایتا 100 بعد !

خیلی سخته وقتی که می بینی همیشگی نیستی و آخرش نابود میشی ! مثل هر موجود دیگه ای روی زمین ! اصلا مثل همین شلوارت یه روزی می خریش و یه روزی می ندازیش دور !

چه باحال می شد همیشه بودی اونم با یه بدن بی نقص ! اصلا چه معنی می ده آدم بیاد دنیا بعدش بمیره ! که چی بشه مثلا ؟


یه عذر خواهی هم از چند نفر که نظر گذاشتن جوابشونو دادم ولی همین که خواستم بزنم روی گزینه تایید اشتباهی زدم روی گزینه حذف و پاک شدن ! خلاصه شرمنده

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1392ساعت 16:5 توسط پسر احساسی| |


Design By : Night Skin